به خودم قول داده بودم که از این به بعد زود به زود آپدیت کنم اما بازم نشد. الان یهو حسش اومد که چند خطی رو بنویسم. شماره جدید مجله iLOST تو همین روزا میاد بیرون. امیدوارم مورد استقبال قرار بگیره. بچه های تحریریه تو این شماره بد جوری منو شرمنده کردن چون اکثر کارا رو خودشون انجام دادن ، واسه همین یه تشکر خیلی بزرگ بهشون بدهکارم. کم کم دارم فکر میکنم که لیاقت اینکه سردبیرشون باشم رو ندارم.
هفته گذشته بهم خیلی سخت گذشت. هنوزم تاثیراتش مونده اما میخوام از اونی که باهام بودش اینهمه مدت تشکر کنم چون خاطرات خیلی خوبی رو واسم رقم زد. باهاش که بودم حس زنده بودن داشتم. چاره ای نیست. حالا میگن همه چی تموم شده اما خاطراتش واسم مونده. واسه همه اون چیزایی که بهم یاد داد ازش ممنونم. امیدوارم همیشه و همه جا خوشحال و پیروز باشه.
ترم جدید دانشگاه ها هم داره شروع میشه . منم باید کم کم ساک لباسهام رو ببندم برم خوابگاه. این دفعه اصلا حس خوبی ندارم. نمیدونم چرا. یه طوریه. انگار برگشتی دیگه واسم در کار نیستش. یه سفر یک طرفه. نهایت واحدی که میتونستم بردارم رو برداشتم واسه این ترم.
تا روزگار چی واسم رقم بزنه. یه جورایی این نوشتم شد شبیه وصیت. نمیدونم چرا ولی خب شاید بازم اینجا آپدیت شد. شاید نشد. کی میدونه؟ تا اون موقع خداحافظ…
ey difune!!! vasiat chie?!bezanam tu saret?!!!:D
khodahafezo kuft:D
miri rasht safa vase khodet alaki inja trip ghamo ghose rah mindazi:D
ishala harja hasti hamishe halet khub bashe.
توسط: nakhme در ژانویه 31, 2011
در 12:34 ق.ظ.
مرسی. نه حوصله اش نیست دیگه جون نخی ولی ممنونم ازت در کل.
واسه همه چی
توسط: oceanicdiary در ژانویه 31, 2011
در 12:37 ق.ظ.
توسط: Lady HoDa در ژانویه 31, 2011
در 9:55 ق.ظ.
خب الان این یعنی چه؟!:دی
توسط: oceanicdiary در ژانویه 31, 2011
در 12:52 ب.ظ.
به نفعته نپرسی این یعنی چی…
ولی این هم که سپیده می گه بد نیستا! عموی من هم همین بلا سرش اومد، رفت گرگان درس بخونه زن هم گرفت الان بچه اش هم 3 سالشه!
توسط: Lady HoDa در ژانویه 31, 2011
در 3:08 ب.ظ.
درس من که آخراشه دیگه. از این خبرا نیست :دی
توسط: oceanicdiary در ژانویه 31, 2011
در 3:23 ب.ظ.
برگشتی واسم نیست یعنی چی حالا؟نکنه میخوای بری اونجا زن بگیری موندگار بشی؟جدا از شوخی.
زندگی خوب یا بد میگذره و این خاطراته که میمونه…ایشالله همیشه خاطرات خوب داشته باشی و خوش باشی گل پسر
توسط: سپیده در ژانویه 31, 2011
در 10:08 ق.ظ.
ممنون سپیده خانوم. مرسی:)
توسط: oceanicdiary در ژانویه 31, 2011
در 12:52 ب.ظ.
سلام
سفر همیشه این حس رو با خودش داره، این که با خودت فکر می کنd ممکنه برگشتی در کار نباشه.گاهی این احساس باعث میشه قدر لحظه هایی که هنوز نفس می کشیم رو بدونیم. شاید هم این احساست به این خاطر باشه که اونی که در کنارش حس زنده بودن داشتی باهات نیست…این روزا می گذره علیرضا و ایشالا روزی میاد که بازم سرشار از انرژی و پر از شور زندگی هستی.اتفاقا این جور وقتها به نظرم خوبه که ادم خودشو حسابی سرگرم کار و درس کنه.
……سخته ولی تموم میشه این دوره….
شاد باشی و سلامت و ایشالا هرچه زودتر دوباره آپ کنی.این جوری هم تو دل ما رو خالی نکنی
توسط: negar در ژانویه 31, 2011
در 3:16 ب.ظ.
مرسی. بابت نظری که واسم گذاشتی
توسط: oceanicdiary در ژانویه 31, 2011
در 3:23 ب.ظ.
ایش ….با این پست گذاشتنت ..دلم ترکید …برو بینم .مورچه چیه وصیتش چی باشه !فسقلی
توسط: آوا در فوریه 3, 2011
در 6:03 ب.ظ.